June 24th, 2008

- کلمه “مادر” از نظر من زیباترین و مقدسترین واژه است … روزت مبارک .. بابت همه احساسات خوبی که با فکر کردن به تو در وجودم پدید میاد ، ازت ممنونم ….

June 1st, 2008

- هوراااا ، من این هفته می رم خونه ….

 - 2 روز پیش کتاب وانهاده نوشته سیمون دوبواری رو خوندم … خیلی ناراحت کننده بود . داستان خیانت یه مرد به همسرش بعد از سالها زندگی مشترک و در حالیکه زن فکر می کرده پیوند بین اونا جاودانیه . نمی دونم واقعا توی شرایطی که کسی که فکر می کردیم دوستمون داره ، رهامون کنه ، چکاری می شه کرد . شاید هیچکار … ولی یه چیزی رو می دونم ، عشق و دوست داشتن نیاز به مراقبت داره وگرنه اگه درگیر گذشت زمان بشه بدون بهبود ، احتمال نابود شدنش هست . کاش همیشه بتونیم راجع به احساساتمون حرف بزنیم ….

 

May 21st, 2008

یادمه یه روز از یه دوست عزیز پرسیدم آیا از وضعیتت راضی هستی ؟ و اون گفت : انسان ، این موجود دو پا آیا هیچ وقت راضی میشه ؟ … الان من به این حرف رسیدم . اینکه یه روز در آرزوی داشتن چیزی هستی و وقتی که بهش می رسی ، یهو یادت می ره که آرزومندش بودی و باز یه چیز دیگه می خوای …

* مه جونم واسه تولدم یه کتاب بس نفیس و ارزشمند هدیه داده ، رباعیات خیام … مقدمه کتاب منو به یه عالم دیگه برد . و فکر کردم که جدا چقدر من و دنیام و احساسم کوچیکه و چقدر نیاز به بزرگ شدن داره … کاش می فهمیدم ، خیلی خیلی بیشتر از اونی که الان …  خیام ، موقع مرگش این جمله رو می گه : خدایا ، من تو را به اندازه توانائیم شناختم ، معرفت من به تو تنها راه آمرزش منست بسوی تو …

 

 

May 7th, 2008

یه روز دیگه مونده به اینکه من 26 سالم تموم بشه … یه سال دیگه هم گذشت … این 2 روزه خیلی حال عجیبی داشتم ، چرا که متحیر بودم در این گذشت سریع عمر و فرصتهائی که میره و جز حسرت چیزی نمی تونیم براش داشته باشیم .. می دونم که باید در حال زندگی کرد ، ولی وقتی تصور سالهای آینده رو می کنم و اینکه آیا اون موقع واقعا توانائی دارم که رویاهامو محقق کنم یا نه ، حالم بد می شه …

- یه آدم با رویاهاش زنده هست ، اگه اونو ازش بگیرند ، ممکنه به ورطه پوچی برسه …

 

May 3rd, 2008

قاعدتا امسال خیلی چیزها در زندگی من مشخص می شه و تغییر خواهد کرد … تا خداوند چی بخواد …

April 30th, 2008

توی این هوای گرم که از آسمون خدا بارونی نمی باره و فقط ابرای اون باعث دلخوشیه ، بد جوری به سرم هوای یه مسافرت زده … یه مسافرت به یه جای سرسبز .  چقدر مسافرت کردن به جاهائی که عشایر اونجاها ییلاق می کنند رو دوست دارم …  با یه کوله پشتی ، یه دوربین و یه بوم نقاشی …  شاید سخت باشه ولی حتی تصور کردنش هم دلم رو پروانه ای می کنه …

 

April 23rd, 2008

 یک دست جام باده و یک دست جعد یار 

       رقصی چنین میانه میدانم آرزوست

April 16th, 2008

خیلی وحشتناکه که بفهمی دنیا از اونچه که تا حالا فهمیدی ، زشت تر و بی رحم تره … هر کسی در پی منافع خودشه …نمی گم نباید در پی نفع شخصی بود. ولی این موضوع نباید طوری باشه که حق کسی رو پایمال کنه …
یه جنگه واسه موندن .. تنازع بقا. دلم می گیره وقتی اینجوری بهش نگاه می کنم .
* گاهی می مونم که چطور بین علایقم تعادل برقرار کنم . به کدوم جنبه زندگیم بیشتر بها بدم . خوب زندگی کردن حق همه انسانهاست .. همه …
* پشیمونم از اینکه برای فوق ، تلاش نکردم .
* من به میزان زیادی زندگی غیر روزمره می خوام.
* یادم میاد بابت اینکه همیشه طالب هیجان بودم  ، گاهی بشدت آرزو می کردم که  باستان شناس بودم . عاشق اون هیجان بعد از پیدا کردن یه تیکه از تاریخ گذشته از زیر زمین بودم ، ولی بعدش که فهمیدم باستان شناسا خیلی باید تو کویر زیر آفتاب بمونند و هی زمین بکنند ، پشیمون شدم و بجاش آرزو کردم که جهانگرد باشم :)

April 12th, 2008

- خداوندا بابت همه چیز ازت ممنونم … بابت زندگی که به من ارزانی داشتی ، بابت دغدغه هام، بابت عزیزترینهام ، بابت احساساتم ، بابت بلند پروازیهام ، بابت داده ها و نداده هات ، بابت صبرت  … و  بابت اینکه فکر می کنم هستی …

April 2nd, 2008

- خب … اینم از سال 86 که رفت … عیدتون مبارک باشه . هیچوقت مثل عید امسال احساس نکرده بودم که عمرم چقدر سریع می گذره … و اینکه هنوز چقدر کار دارم که باید تا قبل از 30 سالگی انجامشون بدم - لااقل خودم فکر می کنم باید تا قبل از اون انجام بشه - 

 - وقتی یه آدم 18 ساله بهت می گه انقدر نیمه خالی لیوان رو نبین ، سعی کن همیشه خوش بین باشی ، تازه می فهمم که گاهی چقدر تو دنیای خودم فرو میرم و از افکار دیگران غافل . داداش کوچولوی من ، تو کی انقدر بزرگ شدی ؟

- نذار بیشتر از این بی تفاوت بشم ….